روح فرهنگ جهان باوري

 

از اين عشق خدايي مست مستم
كليد راستين رستگاريست
ز كمّ و كيّف آن آگاه باشد
فراز و شيب‌هاي بي‌كرانش
ولي در هر زمان اين راه باز است
به جز راه وطن، راهي نپوييم
بهين جايي خدا دادست جايش
چه بنهاد از ازل دادار داور؟
بروييد از كي اين سرو كهن بيخ؟
كه گه شيب آيد و گاهي فرازش
چو اين كشور دل گرم جهانست
در اين گهوار فرهنگ گران‌سنگ
كه از آن رنجه شد فرهنگ ايران
قلم‌ ها از بيان آن فروماند
در آب افكنده شد بسيار بسيار
كه از آن روح ايرانست آگاه
شد ايران زين دگرگوني، جگرخون
بگويد شام تاريك است، روشن
بگويد اين بود چون شام ديجور
كه از آن ديده بارد اشك و دل خون
بدي‌ها كرده در اين بوم و كشور
بشد گرم ستيز و تركتازي
بسي ايرانيان را كرده در گور
چه‌ها كردند با فرهنگ ايران؟
نخستين فرّ و فرهنگ خدايي
سرا پا آن‌چه ايران را سزد بود
سه اصل نيك بي‌همتا، شعارش
نشد خم هيچگه پيش انيران
ديار كاوه را پولاد كردند
وطن را كاوه‌ها كردند آزاد
ٍبراند از ميهنش ضحاكيان را
از آنان مردمان ايمن نبودند
كه تهديدي نباشد بهر آنان
كه رايج گشت زور و زورگويي
به آن مرد دلاور خلق پيوست
رود چون سيل و توفاني ز ميهن
بشد ايران رنج‌افزا، طرب‌زا
فريدون، شاه ايران كرد دربند
كه گيرد كاويان را باز در دست
گهي گردآفريد و آريوبرزن
براي حفظ ايران كارها كرد
شده مست از شراب عشق ايران
سحر را بر خليفه همچو شب كرد
كه شمعي در دل شب‌هاي تار است
كه ايراني و ايران كيش بودند
بيفشاندند جان در راه ايران
براي حفظ آزادي ميهن
بود چشم و سر و دست دليران
چو ايران روح فرهنگ جهانست
چو البرز گران‌سنگ سرافراز
                                                  
/

 

منم توران، ولي ايران پرستم
در اين مستي كمال هوشياريست
نه هر كس رهرو اين راه باشد
بسا بايد گذشت از هفت خوانش
رهي دشوار و بس دور و دراز است
در اين ره بايد از جان دست شوييم
به بين بر نقشه جغرافيايش
نمي‌دانم در اين خاك به از زر
نمي‌دانم كه پيش از صبح تاريخ
ندانم در چه چيزي هست رازش
يقين دارم كه ايران جاودانست
خدا داند كه در اين مهد فرهنگ
چه‌ها كردند با ايران انيران!
چه دفترها در آتش خصم سوزاند
كتاب و دفتر و صدها نوشتار
دريغا جور افزون شد در اين راه
حقيقت اي دريغا شد دگرگون
قلم هرگاه افتد دست دشمن
به روز روشن و تابان و پرنور
چه‌ها كردند آن نامردم دون
گهي افراسياب و گه سكندر
پس از آن هم دريغ و درد، تازي
از آن پس هم مغول، چنگيز، تيمور
دريغ از آن همه جور انيران
همان فرهنگ ناب آريايي
كه تار و پودش از مهر و خرد بود
سه نيكي در جهان شد راهكارش
چو از آغاز بود آزاد ايران
انيران گر به ما بيداد كردند
اگر ضحاكيان كردند بيداد
چو او بگرفت در كف كاويان را
كه آنان غير از اهريمن نبودند
چنان شد خون فشان مغز جوانان
چنان ايران‌زمين شد مغزشويي
چو كاوه كاويان بگرفت در دست
بدان ايران دماوندست و دشمن
فريدون هم سپس برخاست از جا
كه ضحاك عرب را در دماوند
در ايران هر زماني كاوه‌اي هست
گهي آرش گهي گيو و تهمتن
اُرُد همچون سورن پيكارها كرد
گهي يعقوب ليث و آل سامان
گهي هم بابك راد ابَر مرد
گهي آزاده‌اي چون مازيار است
هم اينان اندكي از بيش بودند
به هر دوران از اين ايران ستايان
گذشتند آن كسان از جان و از تن
بلي هر خشتي از اين خاك ايران
كسان فاني و ايران جاودانست
بماند جاودان تا جاودان باز
                                                 /