|
گذشتهاست هفتاد و اند از سرم
گهي شوق و شادي ز من بود دور
گهي بر لبم خنده، گاهي دريغ
شدم گرم در كار شعر و سرود
پس از مرگم اينهاست آثار من
به شعرم دل و جان نمودم نهان
مرا رهنمون شد به شعر دري
كه از آن سراپاي من گشت پاك
از آن آتش تفته پالود جان
كه با شعلهاش كرد پالايشم
شد آن شعله هر لحظه گستردهتر
شدم همچنان شعله از خويش دور
همه فكر و انديشهام شد وطن
زبان وطنخواه مردم شدم
كه از سيل و توفان نگردانده چهر
نگشتند خم همچو كوه گران
سر آرم فرا روي آنان فرود
كه شعر من از مهرشان يافت جان
پذيرند اين شعرها را زمن
سرشك دل از خامه كردم روان
بود نزدشان نغز و مردمپسند
سرشته است با تار و پود دلم
سرايم چو بگذشتهام از وطن
/ |
|
كنون چون به بگذشتهام
بنگرم
گهي روز و شب رفت با شوق و شور
گهي آفتاب و گهي آبر و ميغ
از آنگه كه سالم كم از بيست بود
سه دخت و سه دفتر پر و بار من
سه فرزند را پروراندم به جان
ز دوران برناييم، آذري
سپاسم بر آن آتش تابناك
زري نا سره بودهام بيگمان
كنون شاد و خرسند از آن آتشم
مرا كرد آن شعلهها شعلهور
به من شعله بخشيد الهام و شور
نكردم دگر يادي از خويشتن
بدان سان كه در شعلهها گم شدم
همان مردم عاشق و پر ز مهر
فرا روي بيداد و جور زمان
فرستم بر آن مهرورزان درود
سپاسم بر آن مردم مهربان
كنون چشم دارم كه اهل سخن
براي چنين مردم پاك جان
اميد آنكه اشعار من بند بند
چو شعرم برآمد ز آب و گلم
اميد آينكه تا آخرين لحظه من
/ |