|
به يك باره شد غرق اندوه و غم
همه شهر را كرد مرگ آفرين
بشد روبرو با غمي جانگزاي
بياورد بر بم هزاران گزند
چه خونها بر آن دشت و هامون چكيد
كه هرگز چنين رويدادي مباد
بباريد باران چو ابر بهار
به يك آن و يك لحظه آمد به زير
سرشته به درد و غم آب و گلش
شده شهر مانند ويرانهاي
كز آن شد فزونتر غم و ماتمش
بديدست بس رويداد زمان
هنوزم سرافراز بر جاي بود
چنان بيستون و چنان تخت جم
به دلها غم و درد انگيخته است
برآورد از روز مردم دمار
كه دمساز با اشك و آهند و سوز
بكوبد به سر با دل ريش ريش
نه آرام دارد نه صبر و قرار
ز داغش كند خاك حسرت به سر
شده روز بر او سيه همچو شام
كه در سنگ خارا نمايد اثر
شد از دست هم دوست هم آشنا
ز كف داده هم مادر و هم پدر
بسي زخمي خون جگر ديده بست
دريغا كه شد سوگ و غم جاي سور
بشد حجله از بهر آنان، مغاك
كز آنان به هر سو بود پشتهها
دريغا چه سخت است و اندوهناك
بجويند مشتي ز خروارها
كه يابند فرزند و دلدار را
ببارند از ديدگان سيل خون
از اين صحنه دلها شود چاك چاك
كه مجروح هستند و آتش به جان
كه تسكين بيابد تن و جانشان
فرستندشان سوي شهر دگر
ببندند با درد و تب ديدگان
چنان مرغك بال و پر بستهاند
بيفزود بر درد و اندوه و غم
ز سويي بود بيم از دستبرد
بر آنان بگرديد دشوار كار
بدانسان كه با خاك يكسان شداست
كه ياد آور تيغ چنگيز بود
سر از شدت سوگ و غم كرده خم
به آيين بدرود بگشوده بال
دگر بم همان شهر آباد نيست
دل مردم از اين بلا خون بود
جهاني بر اين شهر ويران گريست
سبكبال رفتند سوي خدا
به ياري مردم بودشان نياز
به زخم دل خلق مرهم نهد
به ياد خدا دستي آرد برون
بلاديدگان را كند باز شاد
نمودند ياري به قدر توان
كه آرد به رنج و غم بم شكست
شود شاد و آباد در روزگار
به ويرانهها آورد، زندگي
نه نا استوار و ز خشت و ز گل
غم بم مبادا فرامش شود
همان فرّ ايراني راستين
نگردد ز هر لرزه زير و زبر
به هنجار آشفته گردن نهد
نياشوبد از لرزههاي گران
كه پيروز گرديم بر اين بلا
شود ايمن از اين بلا و خطر
ز شهنامه بيتي كنم بازگوي
كه فردا چهبازي كند روزگار
/ |
|
دريغا كه شهر كهنسال بم
وقوع زمين لرزهاي سهمگين
بم اين شهر تاريخي و ديرپاي
زمين لرزه چون ديو بگسسته بند
ز چشمان مام وطن خون چكيد
بدانسان غمين بود اين رويداد
بگرييد اي چشمها زار زار
بم سبز و زيبا، عروس كوير
كهن شهر بم، خون چكد از دلش
نماندست كاشانه و خانهاي
دريغا چهها ديد ارگ بمش
بود ارگ از عهد اشكانيان
بسي قرنها بر سر پاي بود
سخن گفت از باستان ارگ بم
كنون بخشي از آن فرو ريخته است
از آن سو بناهاي نا استوار
دريغا بر آن مردم تيره روز
بسي مادر از سوگ فرزند خويش
يتيم بلا ديدهي شيرخوار
پدر سخت گريد به مرگ پسر
بگريد به غم دختر از مرگ مام
چنان زار گريد پسر بر پدر
بسي خانمان شد به باد فنا
چه بسيار كودك بود دربدر
چه فريادها در گلوها شكست
عروسان بخفتند در خاك گور
چه دامادها مانده در زير خاك
دريغا كه انبوهي از كشتهها
ببايد سپارندشان زير خاك
به جا ماندگان، نيز از آوارها
بكاوند با رنج آوار را
دريغا چو آرند او را برون
سپارند ناچار او را به خاك
از آن سو نگر بر صف زخميان
پي چارهي درد و درمانشان
ز راه هوا، خسته و خون جگر
بسا اينكه در ره سپارند جان
به جا ماندگان سخت دلخستهاند
زمستان سرد و شب تار هم
همه خانهها گشته آوار و خورد
ز پسلرزههاي فزون از شمار
بسي روستا نيز ويران شداست
زمينلرزه آنسان غمانگيز بود
درختان نخل كهنسال بم
درختان بارآور پرتقال
دگر شهر سرسبز بم، شاد نيست
غم و غصه از گفته بيرون بود
نه بم، بلكه كرمان و ايران گريست
كسانيكه رفتند از دست ما
ولي آن كساني كه ماندند باز
خوشا آنكه پا بر سر غم نهد
به شكرانهي آنچه دارد كنون
هم از ياري و مهر و نيكي و داد
سپاس خدا را كه ايرانيان
جهان هم پي چاره بگشود دست
بيايد بم خسته و سوگوار
خرد ورزي و روح سازندگي
بسازيم بم را ز جان و ز دل
هلا ديدهور چون دلت خوش شود
همان به كه فرهنگ ايرانزمين
نيارد فرو بر زمينلرزه سر
نبايد كه گهوار مهر و خرد
ببايد چنان ژاپن و ديگران
بناها بدانگونه گردد بنا
ببايد كه هر شهر از اين بوم و بر
به درگاه فردوسي آريم روي
نداند كسي غير پروردگار
/ |