|
زمستان دست بردار از سر، ما
گل پژمرده را، پژمردهتر كرد
چو بر آنان كشيدي تيغ پيكار
گل نشكفته روي شاخه بشكست
سكوت و غم دمادم ميفزايد
بر اين احوال گردون اشك ريزد
فقط زاغ و كلاغان در خروشند
به روي شاخه بيپروا نشسته
كنند از شوق و شادي بال و پر باز
چو شد از بلبلان خالي گلستان
فقير بينوا لرزد ز سرما
فسرده بر لبان غنچه لبخند
ز سوزت كرده راه خويش را گم
به جان پير هم وحشت فزودي
ببين قصد تن و جان كه كردي؟
ز دستت باغبان خون جگر خورد
چرا با بانگ بلبل ميستيزي؟
ترا هم تركتازي جاودان نيست
دوباره باغ و بستان جان بگيرد
يقين دان چشم بر راه بهارند
بهاران شاد و خرّم از در آيد
/ |
|
زمستان
است و يخبند است و سرما
دم سردت به هر جايي اثر كرد
درختان بي بر و برگند و بي بار
نهالان بينوايند و تهيدست
نوايي از هزار آوا نيايد
دگر بوي خوش از گلها نخيزد
قناريها چو گنگجشكان خموشند
ز هر سويي كلاغان دسته دسته
گهي هم دستهها آيد به پرواز
ز بانگ ژاژشان پر گشت بستان
دهان بسته هزار آوا، ز آوا
در اين ايام محنتزا و يخبند
همه سر در گريبانند مردم
توان از خُرد و از برنا ربودي
خدا را با دم سردت چه كردي؟
تمام باغ و گلشن يكسر افسرد
چرا با غنچه و گل ميستيزي؟
ز پيكارت اگر كس در امان نيست
بدان دور تو هم پايان بگيرد
درختان گر كنون بيبرگ و بارند
زمستانا، زمستانت سر آيد
/ |