ژاژخوايي صدام       

 

همان نابخرد ناپخته خام
گروهي نابكار و بدتر از خويش‎؛
كه دنيا را به نيكويي پي افكند
يهود و قوم ايران و مگس را»
نه هرگز داشت او راهي به تاريخ
كهن فرهنگ آنان را شناسد
نمي‌گفت اين‌چنين ژاژ و پريشان
زمين چون حلقه و ايران نگين بود
به فرهنگ جهان پرتو بيفكند
نشان از قدرت انسان كامل
بتابيد او بسان مهر رخشا
كه در نزديكي بغداد پيداست
نه راهي داشت در آن ظلم و بيداد
بشد بخشي ز غرب خاك ايران
دگر آن بوم و بر زير و زبر شد
مداين بود ايرانپاد آن روز
بشد ويران به دست چند خائن
كه آن عباسيان را آبرو داد
بدينسان آن سبو و جام بشكست
از آن پس نوبت عثمانيان شد
كه آن رخداد را خود نيز داني
نفوذ انگلستان از در آمد
از آن دوران كمي گرديد دلشاد
ز استقلال اندك كام بگرفت
به معني حاكمش شد انگلستان
هم او را انگلستان پشتبان بود
بشد در دست حزب بعث و صدّام
كه شد صدّام و حزبش سخت گمراه
نمودندش دريغا مرگباران
خدا داند چه آيد بر سر آن!
              
                                 
/

 

شنيدم در زمان خويش صدّام
چنين گفتا به ياران كژانديش
«در اين دنياي پهناور خداوند
نبايد خلق مي‌كردي سه كس را
نبود او را چو آگاهي به تاريخ
كه ايراني و ايران را شناسد
گر آگه بودي از تاريخ ايران
زمان‌ها قوم ايران برترين بود
فروغ خويش را هر سو پراكند
نشانش لوحه كورش به بابل
در آن دوران تاريك و غم‌افزا
نشان ديگرش هم تاق كسراست
زمان‌ها بود آنجا مظهر داد
در آن دوران، عراق و پهنه آن
بر ايران چون‌كه تازي حمله‌ور شد
نخستين جا كه تازي گشت پيروز
دريغا بعدها شهر مدائن
به نزديكش به پا شد شهر بغداد
به پايان يافت بر آنان مغول دست
از آنان هم عراق افسرده جان شد
پس از جنگ نخستين جهاني
دگر دوران عثماني سر آمد
عراق از آن زمان گرديد آزاد
هم از آن روزگار اين نام بگرفت
ولي هم آن زمان و هم پس از آن
اگر مرد عراقي حكمران بود
ديار كورش و كسرا سرانجام
از آن دوران همه هستند آگاه
پس از صدّام آمريكا و ياران
كنون مرگ است و خون بار و بر آن
                                               /