شراب شعر

 

در شب دردم بود درمان من
سهل و آسان گردد از آن مشكلم
مي‌كشاند او مرا دنبال خويش
شعله‌ها بر تار و پودم مي‌زند
بر زبانم مي‌گذارد واژگان
چون بن و بيخش بود در ريشه‌ام
همچو نايي مي‌دمد در ناي من
گر كه من مستم، مي و جامش از اوست
مي‌كشد كم‌كم مرا تا دور دست
كهكشان را پيش رويم گسترد
آشكارا بشنوم از آسمان
نور بارد در فضاي شعر من
با دُر شعر دري آراسته است
گه سرشك شور و گه لبخند من
با همه ذرات من آميخته است
اوست همچون شمع و من پروانه‌اش
خامه و دفتر بود ابزار من
كم مبادا سايه‌ي شعر از سرم
                                                           
/

 

شعر باشد هم‌نواي جان من
مي‌دهد انگيزه بر جان و دلم
تا كه فارغ مي‌شوم از حال خويش
آتشي را در وجودم مي‌زند
مي‌دمد در پيكرم نيرو و جان
مي‌شكوفد واژه از انديشه‌ام
همچو خون جاريست در رگ‌هاي من
هست اگر انگيزه الهامش از اوست
از شرابش چون‌كه گردم مست مست
ز آسمان‌ها هم فراتر مي‌رود
نغمه ناهيد را با گوش جان
آسماني كان نگنجد در سخن
شعرهايي كز دلم برخاسته‌است
شعر گه مام است و گه فرزند من
شور و حالي در دلم انگيخته‌است
هرچه هست او هست من چون سايه‌اش
اوست بي‌شك محور پرگار من
اي خوشا آن‌دم كه آيد از درم
                                                      /