شمس و مولانا

 

آن‌كه ره برده‌ست تا عرش برين
تا كه خويش خويشتن را آفريد
واعظي دانشور و شيرين سخن
چون پدر بر بست در اين ره ميان
در اصول و فقه و حكمت ژرف بين
بهر ديدارش فقيهان بي‌شكيب
مجمعي از بهر شيخ و شاب بود
كرد بنياد ورا زير و زبر
مولوي بار دگر از مام زاد
شور و عشق و آتش و دلدادگي
يك جهان انگيزه در كارش نمود
راه عرفان را به مولانا نمود
پوششي شب رنگ بر تن كرده بود
اي شگفت از كار كارستان او
كرد او را مبتلاي عشق و سوز
گفته‌ها را گفت بي ترس و هراس
تا شود در چشمه خورشيد پاك
مُرد و ققنس‌وار از نو زاده شد
كهكشان را پيش او افراشت شمس
شد نمايان عاشقي مهرآفرين
بس تفاوت در بيان آن دو بود
ديگري دلداده‌اي دلباخته
از شراب عاشقي بيخود شدن
هر كجا را بنگرد بيند كه اوست
شعله شد از فرق سر تا پاي او
بود در آن بحر گيتي شبنمي
هر يكي از ديگري تابنده‌تر
عشق بود و جذبه بود و شور بود
هر يكي آيينه جان جهان
بخردان و هوشياران مست مست
ساقي آن مهر و ماه و هور بود
شعله آن تار و پودش را گرفت
خويش را در لامكان مي‌راند پيش
هر چه ديد او، داشت از جانان نشان
در سپهر بي‌كران بگشود لب
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد»
(1)
از تعلق‌ها همه آزاد شد
خويشتن را ديد با افلاكيان
لكن از جنس نيستاني دگر
جان دميد اين‌گونه در ني نامه‌اش
(2)
«تا بر آرد از ملائك بال و پر»
(3)
رهنماي راستين جان ماست
از خدا چون هست، زي او مي‌رود
ديد آن را مولوي با چشم جان
بود نالان در غم هجر خدا
داشت اميد زمان وصل خويش
شد سراپا عشق و شور و اشتياق
گنبد هفت آسمان را كرد طي
يافت آن را مولوي در خويشتن
بود آن نيرو ز هر گفتار بيش
در فروغي بي‌كران، برتر ز مهر
مي‌شنيد اين نغمه را با گوش جان
آن جهاني عارف دانا نبود
رويدادي هست پاك و مينوي
زانكه آن از معجزات عالم است
                                                     
/

 

مولوي آن عارف شور آفرين
جامه سالوس را بر تن دريد
پيش از آن او بود شيخ انجمن
آن گرامي عالم دين ساليان
سال‌ها او داد درس شرع و دين
هم مدرّس هم مفسّر هم خطيب
محضر او مجمع طلّاب بود
ناگهان ديدار شمس ديده‌ور
سوزها در خرمن جانش نهاد
از تعبد زاده شد آزادگي
خفته بود او، شمس بيدارش نمود
شمس گويي پير كيش مهر بود
او كه جان را صبح روشن كرده بود
اي شگفتا از فروغ جان او
شمس، مهر روشن گيتي فروز
كم‌كم آن پير مراد ناشناس
برد او را تا سپهر تابناك
عالم دين عاشق و آزاده شد
چند ديداري كه با او داشت شمس
زان فقيه عالم و آگاه دين
فرق بسياري ميان آن دو بود
اولي گِردش حصاري ساخته
وَه چه زيبا هست دور از خود شدن
راه بردن تا حريم كوي دوست
آتشي زد عشق بر هر جاي او
ديد پير بلخ ديگر عالمي
ديد صدها مهر و خورشيد دگر
ديد آفاقي كه يك‌سر نور بود
ديد بس ناديدني با چشم جان
ديد آن‌جا عاقلان را مي‌پرست
جام‌ها پر از شراب نور بود
آتشي سوزان وجودش را گرفت
شد دگرگون، با دگرگوني خويش
در فضاي بي‌كران كهكشان
با سماع و رقص سرشار از طرب
«آتش عشق است كاندر ني فتاد
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
اندك اندك نغمه‌ها فرياد شد
چون برون گشت از جهان خاكيان
شد نيستاني به چشمش جلوه‌گر
جوهر جان شد روان از خامه‌اش
هست آن ني نامه فرياد بشر
«فَروَهَر»
(4) خود پرتو نور خداست
بعد مرگ ما به مينو مي‌رود
در نيستان فراز آسمان
هر ني‌يي كز آن نيستان شد جدا
ني چو دور افتاده بود از اصل خويش
طاقت ني زان جدايي گشت طاق
مولوي آگه شد از اسرار ني
نور و نيرويي كه نايد در سخن
جذبه‌اي ناگه كشيدش سوي خويش
در دل انوار خود تاب سپهر
پير عارف آن سروش جاودان
گر نبودي شمس، مولانا نبود
حاصل ديدار شمس و مولوي
هر چه زان رخداد خوش گويم كم است
                                                    /

1- اين دو بيت از مولوي است

2- ني نامه: اشاره به مثنوي معروف «بشنو از دل چون حكايت مي‌كند»

3- اين نيم مصرع از مولاناست

4- فروهر: بنا به باور آيين مزدايي و ايرانيان باستان فَروَهر پرتوي از نور جاوداني خداوند است كه پيش از تولد مادر عالم مينو و عالم فروهران است. در تمام مدت زندگي مانند چراغ تابناكي رهنماي ماست و پس از مرگ ما پاك و بي آلايش به عالم فروهران و عالم مينو باز مي‌گردد. اين عقيده به طور مختلف در اديان ديگر هم نمودار است و مولوي آن را به اين صورت بيان مي‌كند: ما به فلك بوده‌ايم يار ملك بوده‌ايم باز همان‌جا رويم مقصد ما كبرياست.