صدام، آيينه عبرت (1)

 

سرانجام صدّام شد خوار و زار
همان سلطه‌پرداز بيدادگر
كه پنداشت خود را هژبر زمان
كه هرگز نشد سير از مرگ و خون
كه جز جنگ و بيداد و نفرت نكشت
كه دُم بهر ترساندن افراشته
بگفتا منم قهرمان عرب
پي شهرت و كسب نام‌آوري
ترحم برانگيز و آشفته جان
نهان كرده رخ زير انبوه ريش
چو موشي بيامد برون از مغاك
كه پنداشتي نيست صدّام، او
شگفتا از آن گونه خود باختن
به همراهي همرهان دگر
عَلم كرده صدّام را ناگهان
فروشند از بهر تسليح و جنگ
بلي سودها بود در آن نهان
تجاوز به ايران همسايه كرد
چه خون‌ها در ايران زمين ريخت او
بسا كس به سوگ جوانش نشست
ولي بر تجاوزگران تاختند
پي حفظ ايران و ايران زمين
كه جاويد و پاينده ماند وطن
فتادند زندان، هزاران دلير
كه ايران نبيند ز دشمن شكست
بسي بي‌گنه كشته شد از دو سوي
بشد با غمي جان‌گزا روبه‌رو
منم فاتح ديگر قادسي
به پايان به خواري در آمد ز پا
از ايران‌ستيزي شود شرمسار
تجاوز در اين ژرف فرهنگ نيست
به همسايه‌ي ديگرش نيز تاخت
به صدام از آن جنگ آمد شكست
كه تاريخ باشد ز نامش خجل
بسي ظلم با ملت خويش كرد
سيه كاري او هويدا شدست
دلش را به خودكامگي خوش نمود
بلرزد ز بن پايه قدرتش
بسي بستگان را به جلّاد داد
در آن سال‌ها شد ثناخوان او
به او بر سر مهر و پيمان بُدند
شد از چند تن بعثي سلطه‌گر
ز خودكامگي طاقتش گشت طاق
به تدريح سر داد فرياد جنگ
به هنگام خود سخت از او تافت چهر
ورا كرد در وقت خود سرنگون
دگر سازمان ملل رنگ باخت
به راهش چه پيكارها مي‌شود
ورا بوده و هست با نفت كار
سر رشته در دست ديگر كس است
جهانديده داناي فهميده‌اي
كه اينست پايان خودكامگي
خروشيد و از سوز دل داد زد
كه بر آن هزاران دريغا برفت
ز اشكانيان و ز ساسانيان
دريغا ز صدام ناپخته كار
بر آن آب‌هاي خروشان درود
بُود حاصل سلطه‌جويي همين
سزاوار فرجام صدامي است

                                                     
/

 

شگفتا ز زير و بم روزگار
همان مرد خودكامه خودنگر
همان شير پوشالي ناتوان
همان رهرو راه آز و جنون
همان بعثي گمره بدسرشت
همان ببر از كاغذ انباشته
همان كس كه گه‌گه چو بگشود لب
بزد بارها لاف از برتري
سرانجام آن منجي قهرمان
عيان گشت با روي و موي پريش
همان كس كز او ريخت خون‌ها به خاك
چنان شد عوض چهر آن زشت‌خو
شگفتا از آن بت ز خود ساختن
ابر قدرت سلطه و زور و زر
پي سود خود آن زمان در جهان
كه تا جنگ‌افزارها بي‌درنگ
كزين راه يابند سود كلان
چنين شد كه صدام بهر نبرد
چه سوز و گدازي برانگيخت او
چه دل‌ها كه از مرگ فرزند خَست
چه رزمندگاني كه جان باختند
دلاور جوانان شور آفرين
نهادند جان بر كف خويشتن
چه بسيار آزاده گرديد اسير
بسي پور مام وطن ديده بست
به دلخواه آن مردك سلطه جوي
دريغا حلبچه به دلخواه او
ز راه تكبر بگفتا بسي
شگفتا كه آن خودسر خودستا
هر ايران ستيزي به فرجام كار
كه فرهنگ ايران زمين جنگ نيست
پس از آن‌كه صدام در جنگ باخت
وليكن از آن باز طرفي نبست
فزون‌تر ز سي سال آن تيره دل
دل خلق بيچاره را ريش كرد
بسي گور جمعي كه پيدا شدست
حقوق بشر را فرامش نمود
هر آن‌كس كند پشت بر ملتش
بسي آشيان را كه بر باد داد
ولي حزب بعثش به فرمان او
چو بعثي و تكريتي آنان بُدند
در آن سال‌ها قدرت و زور و زر
دگر ملت دردمند عراق
اير قدرت زور هم بي‌درنگ
همان‌كس كه پرورد او را به مهر
همان‌كس كه وا داشت او را به خون
دو قدرت در اين راه با هم بساخت
پي نفت بس كارها مي‌شود
سياست در اين راه شد رهسپار
در اين باره اندك اشارت بس است
شنيدم كه پير جهان‌ديده‌اي
بگفتا به آزرم و فرزانگي
مدائن غريبانه فرياد زد
چه آثاري از موزه يغما برفت
از آشور و بابل، ز ايلاميان
بگرديد تاراج بس يادگار
از آن سو خروشيد اروند رود
ٍكه با چشم عبرت به صدام بين
هر آن‌كس كه در بند خودكامي است
                                                    /

1- صدام پس از دستگيري در 24 آذر زنداني و پس از چندي محاكمه و در پي آن تيرباران گرديد. اين شعر پس از دستگيري صدام سروده شد.