غارت موزه بغداد

 

آتش و سوز به دل زان همه بيداد افروخت
هر يك اشياء، ز فرهنگ گرانسنگي بود
از گرانسنگي فرهنگ كهن مي‌گفتند
سومر و كلده و آشور در آن داشت حضور
از «حمورابي» و قانونگرييش در مي‌سفت
آن‌چه را رفت در آن ناحيه بر قوم يهود
آن كهن سلطه‌گر ظالم و نابخرد عصر
گه ز بيداد «نبونيد» شكايت مي‌كرد
رازهايي كه نگنجد به بيان و به سخن
گه نمايانگر فرمندي ساساني بود
سوزها داشت ز تاراج مداين بر دل
يا به تاراج عرب رفته و يا دود بشد
همچنان غارت تيموري و چنگيز بود
غصه و درد به جان و دل مردم انگيخت
كي در اينده ز خاطر برود اين رخداد!
                                                     
/

 

غارت موزه‌ي بغداد دل و جان را سوخت
موزه يادآور و روشنگر فرهنگي بود
همگي با لب خاموش سخن مي‌گفتند
سينه موزه پر از راز شد از رفته دور
آن ز «آشور بني پال» سخن‌ها مي‌گفت
گاهي از بابل، گهوار تمدن بسرود
گاه مي‌گفت ز ظلم و ستم «بخت النصر»
گه ز «مردوك» و ز «ايشتار» حكايت مي‌كرد
گاه مي‌گفت ز ايران سرافراز كهن
گاه آيينه‌اي از دوره‌ي اشكاني بود
داشت آثاري از ايوان مداين در دل
تاق كسري كه بس آثارش نابود بشد
غارت موزه‌ي بغداد غم‌انگيز بود
رويدادي كه به دل‌ها غم و اندوه بريخت
اي دريغا كه بس آثار كهن رفت به باد
                                                         /