|
به سنباد آگاه روشن روان
پر از عشق و آگاهي و شور بود
كمر بست در راه ايران زمين
در اين ره سرانجام بسپرد جان
ز جان قهرمانانه از جاي خاست
نموده بسي كارهاي گران
به «بومسلم» و جنبشش بست دل
سخنهاي او در كسان كرد اثر
رهش را سپردند يكسر به جان
به آزار او سخت بسته كمر
رساندي به او با كسانش، زيان
هميشه گشودي به دشنام لب
اهانت نمود آن حقيقت ستيز
بسان پدر، خصم ايرانيان
نمودي به تحقير و كين گفتگو
ز دشنام بنمود حالش تباه
پدر از شما غم نشايد نهفت
به من گبر گفت و نجس نام داد
همه تهمت و ياوه و نادرست
بدو ناسزا را فراموش كن
سزاي عربزاده هم با خداي
به تحقير و دشنام بگشود لب
كه فرزند سنباد صبرش نبود
به چهر عرب بچه مشتي نواخت
به منزل شد و رفت پيش پدر
به سيماي من كوفت مشت درشت
ولي بيدرنگ او ز پيشم گريخت
پسر هم غمش را فراموش كرد
برآورد از سينه فرياد و تفت
به سيماي پورم زده مشت تيز
چه كس آن ستمديده را يار هست؟
كه با تازياني بسي مهربان
عربخواهي او خداداده هست
ز فرزند سنباد گير انتقام
بر آنان كنم روز را همچو شب
فرستاد پيكي به سنباد او
فلان روز مهمان خوان مني
ز يك سو پرانديشه، يك سوي شاد
كه اي خادم آشپز، بهر دين
همان گبر ناپاك بنياد را
چو او رانده بر پور تازي جفا
خوراكي بپز از براي پدر
پدر شد به سوي حكومت سرا
بدانسان كه سنباد شد شاد از آن
نشستند بر گرد خوان هر دو شاد
بدان خوان گسترده را زان خود
خوراكي است خوشمزه و دلنشين
لذيذ است و خود موجب اشتهاست
دريغا كه سورش از آن شد عزا
چنين گفت حاكم، بگو از طعام
كه خوانت بسي سال گسترده باد
بهويژه خوراكي كه از گوشت بود
تو خوردي خوراكي ز ران پسر
چو آن گوشت بود از تن پور تو
شود روز بر او سيه همچو شب
/ |
|
درود فراوان ز ژرفاي جان
كه آزادهاي از نشابور بود
وطنخواه و زرتشتي و ژرفبين
بلي عشق ايران و خدمت به آن
فراروي اعراب بر پاي خاست
هم او پيش خودكامي تازيان
پي حفظ اين خاك و اين آب و گل
چو او بود آزادهاي ديدهور
بدانسان كه جمعي از ايرانيان
از اين روي اعراب پرخاشگر
شد همسايهاش مردي از تازيان
به سنباد و ياران او، آن عرب
به دين و به آيين سنباد نيز
ورا بود پوري بسي نوجوان
بهويژه به فرزند سنباد، او
عرب زاده روزي چو ديدش به راه
پسر نزد سنباد رفت و بگفت
مرا باز عرب زاده دشنام داد
همه گفتهاش بود دشنام و سست
پدر گفت فرزند من گوش كن
تو بر كار و كردار نيكت فزاي
به روز دگر باز پور عرب
بدانگونه دشنامها زشت بود
ورا آن سخنها دگرگون بساخت
عرب بچه گريان و فرياد گر
بگفتا كه آن گبر با چنگ و مشت
بدانسان كه از ديدهام اشك ريخت
پدر پور خود را در آغوش كرد
پس از آن پدر نزد حاكم برفت
كه فرزند سنباد تازي ستيز
كه پورم از آن لحظه بيمار هست
تو اي حاكم تازي اي همزبان
بدان پور من هم عربزاده هست
كنون حاكم تازي اي نيك نام
چنين گفت حاكم به مرد عرب
پس از اين ملاقات و اين گفتگو
كه سنباد از دوستان مني
ز پيغام حاكم بشد سنباد
سپس گفت حاكم به خادم چنين
ببايد كُشي پور سنباد را
ورا سازي از قيد هستي رها
پس از آن ز اندامهاي پسر
چو آن روز موعود آمد فرا
به او بود حاكم بسي مهربان
پس از صحبت و گفتگوي زياد
چنين گفت حاكم به مهمان خود
بخور هر خوراكي بهويژه از اين
در آن گوشت از بهترين گوشتهاست
سپس خورد سنباد از آن غذا
غذا خوردن آن دو چون شد تمام
به حاكم بگفتا چنين سنباد
غذاهاي خوانت توان را فزود
چنين گفت حاكم به او كاي پدر
عزا گشت و غم زين سپس سور تو
عجم چون ستيزه كند با عرب
/ |