|
سپهر پير در ايران چه زير و بمها كرد
چه روزگار غم انگيز و جانگزايي بود
بگشت پهنه كشتار و خون و آتش و چنگ
كه گشت كشور ايران به دستشان ويران
همان سيه دل ناپاك و ديو بدكردار
بخورد با دل و جانش به شادماني نان
ز جور او به وطن روزها سياه بگشت
همين، به مردم آنجا بداد طاقت و تاب
ولي ز دين كهن باز رشته نگسستند
به كيش سابق خود نيز داشتند ايمان
كزان كسان گسلد بيدرنگ بند از بند
سپس ز خون چنان مردمي خورد او نان
خدا نميگسلد از «قتيبيه» پيوندش
روا بود به چنان مردمي جفا بكند
كز آن گروه ستانند با خشونت جان
كه جا بياورد او عهد خويش و پيمان را
در آسياب شود گندم آرد از آن پس
رويد با دل و با جان براي اين كشتار
پس از زمان كمي خون منعقد ديدند
سپاه تازي زان پس پي هدف درماند
چنين بگفت غضبناك و خشمگين به سپاه
هم آب جوش به خونهاي بسته آميزيد
بچرخد و بدهد آرد بهر پختن نان
من از خداي خودم در زمانه يابم كام
قتيبيه خورد ز خونهاي بيگناهان، نان
/ |
|
بنياميه در ايرانزمين ستمها كرد
دريغ و درد چه ايّام غمفزايي بود
دريغ و درد كه مهد تمدن و فرهنگ
«بنياميه» چنان ظلم راند در ايران
در آن زمانه «قتيبهبن مسلم» خونخوار
ز خون پاك گروهي ز مردم ايران
روايت است كه فرمانده سپاه چو گشت
شمال شرق وطن، دور بود از اعراب
چنانكه گرچه به اسلام نيز پيوستند
بظاهر ارچه مسلمان شدند در پنهان
«قتيبيه» خورد به نزد خداي خود سوگند
بگيرد او ز چنين مردمي به سختي جان
چو او ادا بكند در زمانه سوگندش
براي اينكه به سوگند خود وفا بكند
بداد زان سپس او بر سپاه خود فرمان
در آسياب بريزند خون آنان را
چو آسياب بگردد زخون آن همه كس
براي پختن نان نيست مشكلي در كار
سپاهيان چو به كشتار دست يازيدند
تمام خونها شد بسته و ز جريان ماند
«قتيبيه» چونكه از آن انتقاد شد آگاه
چو آب جوش به خونهاي منعقد ريزيد
به دست آيد خوناب و آسياب از آن
بدين طريق چو سوگند من شود انجام
دريغ و درد كه اجرا بگشت آن فرمان
/ |