|
چنان غنچهي گل بُود خوبچهر
غم و رنج را، از دلت بركَني
از آن مهر و پاكي نمايان بود
چو او ميوهي عشق مرد و زن است
نمودار روح طربناك اوست
جهان را نخواهد غمين و پريش
كه شادي نمادي از آزادي است
خشونت به او ضربه بر جان بود
به مهر و محبت بودشان نياز
از آن روح كودك پريشان شود
كه گفتار او هست ژرف و متين
منوط است تا هفت سالي، همي
پيامي است از او به مادر، پدر
بُود مهر در خانه و خانمان»
به تدريج او از درون پژمرد
در آينده گردد پريشان روان
به چشمش جهاني دگرگون شود
دگر نيست راسخ به راه هدف
تهي گردد از روح خودباوري
نمايد بر احوال كودك نظر
رعايت شود كاملاً مو به مو
چو آينده سازان هر كشورند
اگر چند هستند برتر ز جان
بگردند بدخوي و كودك ستيز
چو او مهر خواهد ز مادر پدر
/ |
|
بُوَد كودك آيينهي عشق
و مهر
به رخسار او چون نظر افكني
چو در چهر او نور يزدان بُود
ز كودك هر آن خانهاي روشن است
شِكر خندهاش از دل پاك اوست
در آن عالم خردسالي خويش
هر آن كودكي عاشق شادي است
ز زور و خشونت گريزان بود
بدان، كودكانند آينده ساز
به كودك چو زور و خشونت رود
«فرويد» آن روانكاو نام آفرين
بگويد كه، شخصيت آدمي
كنون با چنين گفته نغز و تر
«بهين ارث بهر همه كودكان
چو كودك ز مام و پدر آزرد
توانش رود از دل و روح و جان
پريشان رواني چو افزون شود
چو شد اعتماد به نفسش ز كف
دريغا كه او زان خشونتگري
موادي كنون از حقوق بشر
كه از سوي مام و پدر حق او
ز دُر و گهر كودكان برترند
براي پدر مادران، كودكان
وليكن دريغا كه گهگاه نيز
كه بر جان كودك گذارد اثر
/ |