|
به قربان ايرانزمين باد جانم
به دادار سوگند منهم، همانم
از اين عشق شورآفرين شادمانم
بهجز راه ميهن، رهي را ندانم
من اين بستگي را ز هم نگسلانم
جوانست از اين عشق روح و روانم
غنودند تا جاودان رفتگانم
بسوزم ولي باز پرپر زنانم
بود آرزويم بود آرمانم
جهانگير شد همچو فرّ كيانم
به فرهنگ ايرانزمين بسته جانم
كه از شرح آن عاجز و ناتوانم
منم قطرهاي خرد و كمتر از آنم
بهم ريخت با خشم و كين آشيانم
كه تاريخ ايرانزمين را بخوانم
بزد تيغ غم ضربه بر استخوانم
هنوز از دل و ديدگان خون فشانم
فروماند هم خامهام هم زبانم
كه از بازگويش بسي ناتوانم
سراپا چنان كوه آتشفشانم
مبادا بر آن از انيران زيانم
كه من چشم بر راه نسل جوانم
بمان جاودان ميهن جاودانم
/ |
|
من ايرانيم، آريا
دودمانم
نياكان فشاندند جانها در اين ره
بود در رگم خون ميهنپرستي
از آغاز راه وطن را سپردم
به عشق وطن بسته شد بند بندم
تنم گرچه فرسوده و ناتوان شد
من اين خاك را دوست دارم چو در آن
چو پروانه برگرد اين شمع تابان
سرافرازي فرّ و فرهنگ ايران
زمانها همان فرّ و فرهنگ پويا
بود آن بشرخواهي و مهرورزي
چه برتر بود از سه اصل نكويش
در اين بحر جوشان ميهنپرستي
دريغا گهي تندباد حوادث
شوم شادمان و غمين هر زماني
ز ضحاك و ضحاكيان ستمگر
ز بيداد اسكندر و جور تازي
ز چنگيز و تيمور و جور مغولها
چه تحقيرها شد به فرهنگ ايران
ز ظلم انيران و ايران ستيزان
به خاك اهورايي و پاك ايران
به گوش دل و جان از ايران شنيدم
خدايا نگهدار اين بوم و بر را
/ |