|
وي فروغ و تابش و گرمي و شور
از تو زنگار از دلم پيراستم
يادگاري از نياكان مني
شعلهها بر تار و پود جان زده
حالتي بخشيد شور افزا مرا
پرتوت صدها اثر در من نمود
در فروغت راز هستي ديدهام
راز پيدايي و آغاز جهان
شد پديد از آن فروغ لم يزل
راز هستي هست و آثارش در آن
آفرينش در خم پرگار اوست
گشت پيدا آسمان و بحر و بر
هر چه هست از نور و نيروي وياست
خالق مهر و مه و خورشيد اوست
راز هستي هست از روز الست
/ |
|
آتش پاك اي پر از نيرو و
نور
در تو ديدم آنچه را ميخواستم
فاش ميگويم تو در جان مني
اي به جانم شعلهاي سوزان زده
شعلهات افروخت سر تا پا مرا
سينهام را تابشت روشن نمود
چشم دل را بر تو تا بگشودهام
هست نورت پرتو راز جهان
نقطه پرگار عالم در ازل
رويداد انفجار بيكران
زانكه هر نوري خود از انوار اوست
در ازل چون پرتوش شد جلوهگر
آفرينش پرتو روي وي است
بيگمان هستي و شيدان شيد اوست
نور و نيرو جان پاك هستي است
/ |