|
خاموش نشستهاي و محزوني
از زلزله ناگهان شدي ويران
وي ديده شكوه دور ساساني
آيينه حال رفتگان هستي
در هر وجبت گذشته پنهانست
بس قرن، فراز و شيب دوران را
در چشم زمانه بي همانندي
گوياي نشاني از هنر هستي
هر جاي تو نقش پاي مردم داشت
روز از پي كار و شب بياسودند
هم مسكن مردمي از ايران بود
نقشي شدي از تمدن و فرهنگ
اصطبل و دكان و طاق و ايوانت
آن
دشت كويري فرا رويت
فرزند هزارهها تاريخ است
هر كنگره مُهر باستان دارد
پختي ز تَف كوير در ايام
بس قافلهها به بيكرانها رفت
گوياي تمدني جهان بيني
امروز دريغ نيمه ويراني
زد ضربه تو را ز خشم بر پيكر
آن هيبت و شور و جذبه شد بر باد
آبادي خويش را ز كف دادي
از پاي فتاده ناتوان هستي
بايد كه نماني اين چنين ويران
با ياري سازمان يونسكو
با ساختنت، به خويش پردازد
پويند ره تو را جهانگردان
پيروزي زندگي بود بر مرگ
با عشق و خرد به تيرگي تازند
/ |
|
اي ارگ بم شكسته تن، چو
ني؟
فرزند كوير تفته ايران
اي مانده به جا ز عهد اشكاني
شهري ز زمان باستان هستي
نام تو گواه فرّ ايران است
ديدي بم و زير روزگاران را
تو ارگ بم هزاره پيوندي
ميراث تمدن بشر هستي
در كوي تو زندگي تداوم داشت
تا عهد قجر كسان در آن بودند
هم منزل حاكم و بزرگان بود
با آن همه خانههاي تنگاتنگ
گرمابه و كوچه و دبستانت
ديوار و حصار و برج و بارويت
گويند كه ارگ بم، كهن بيخ است
خشت تو ز باستان نشان دارد
هرچند كه از گِلي و خشت خام
از دور و برت چه كاروانها رفت
اي ارگ نشان ز شهر ديريني
هر چند عزيز و پير ايراني
آن زلزله مهيب و ويرانگر
ديوار شكست و طاقها افتاد
آوخ به چه روزگاري افتادي
افسوس، شكسته استخوان هستي
سوگند به مادر وطن، ايران
دانم پي آرمان يونسكو
ايراني ديدهور تو را سازد
آيند به ديدنت زنان، مردان
بهسازي و باز سازييت اي ارگ
آنانكه تو را ز جان و دل سازند
/ |