|
بهين كار اكنون وطن سازي است
كه سازندگي آورد زندگي
نبايد ز اركان سازنده كاست
فراموش سازيم و سست و رها
جز اين، هاي و هوي و سخن بازي است
يكي كم دوام و يكي جاودان
نكوتر از آن ساختن از درون
به بيداري و خويش پرداختن
همان روح فرهنگي راستين
به دور از خزان و زمستان شود
بود در شناسايي از خويشتن
فرود آورد پيش بيگانه سر
بر آن ويژگيهاي تاريخمان؟
شود گاه كمرنگ گاهي نهان؟
به نام انيران رود در شمار؟
زند ضربهها بر همه كارمان
ندارد رهي در كتاب و سخن؟
غريبانه مانَد چنين در نهان؟
شود عرضه در غرب بهر فروش؟
دهد بخشي آثار ما را به باد؟
به خارج رود گه ز چپ گه ز راست؟
بيارند رو بر در اعتياد؟
خودش را كند عرضه بهر فروش؟
كه هستند آيندهساز وطن؟
كه گردند افراد قانون شكن؟
كهن يادگار نياكانمان؟
به نام انيران شود ثبت و ضبط؟
ندانسته كرديم بيگانه خوي؟
بينديش همدرد ايران گرا
در اين ره بپا خيز و كن كوششي
از آن روح مام وطن راضي است
فقط با سخن مگذران روزگار!
كه سازيم آن را بهشت برين
به ايران و فرهنگ آن دار روي
در اين ره خداوند هم يار ماست
/ |
|
نه كارِ گران جسم و تن
سازي است
نياز وطن هست سازندگي
چنان پول نفتي كه در دست ماست
نشايد كه اركان سازنده را
چو سازندگي در وطن سازي است
به گيتيست سازندگي بر دو سان
يكي هست سازندگي از برون
كنون حاجت ماست خود ساختن
كه تا روح فرهنگ ايران زمين
چو صبح بهاران شكوفان شود
كه سنگ نخست بناي وطن
هر آن كس كه شد از خودش بي خبر
چرا ما نباليم بر بيخمان؟
چرا ارج فرهنگي باستان
چرا بار فرهنگي اين ديار
تهاجم به فرهنگ پر بارمان
چرا آن همه افتخار وطن
چرا روح فرهنگ ديرينمان
چرا آن اثرهاي جيرفت و شوش
چرا سد سيوند پاسارگاد
چرا پول نفتي كه ميراث ماست
چرا اين جوانان ايران نژاد
چرا دختر كورش و داريوش
چرا نابرابر بود مرد و زن
چرا ما شود سخت مغلوب من
چرا فرّ و فرهنگ ايرانمان
كه دارد به ايران بگذشته ربط
چرا سوي بيگانه آريم روي؟
چرا و چرا و چرا و چرا؟
خدا را براي وطن جنبشي!
كه اين شاهكار وطن سازي است
هلا اي وطنخواه ايران تبار
بپا خيز از بهر ايرانزمين
به غير از ره مام ميهن مپوي
وطن سازي راستين كار ماست
/ |