|
به هر جاست نام و مقامي بلند
به قانون و حق آورد سر فرو
شود او وكيلي عدالت ستاي
برد بر وكيل مبرز پناه
نجاتش ببخشد ز بيداد و غم
ز آسايش و خواب خود بگذرد
به ظلم و تجاوز شكست آورد
در اين ره رود روزگار وكيل
در اطراف حق فكر و انديشهاش
ورا هست اجراي قانون هدف
حريم قضا را بدارد نگاه
پي حرمت حق به پا ايستد
فقط در ره حق كند باز لب
كه از حق حقيقت شود آشكار
نه كاري پذيرد ز هر نابكار
هراسي ندارد ز زندان و بند
به ناحق سرش در كمند اوفتد
نه سر خم كند پيش ظلم و فساد
نگردد سوي كژي و كاستي
بود برترين نعمتي در جهان
كجا هست شايسته اين مقام؟
نمادي ز داد جهان داور است
به جسم عدالت ببخشند جان
دو سوي ترازوي عدلند و داد
چو حق دادني نيست بستادني است
/ |
|
وكالت بود حرفهاي
ارجمند
هر آن كس بيارد بر اين پيشه رو
چو آيين سوگند آرد به جاي
حقوق كسي چون بگردد تباه
هم او ميرهاند ورا از ستم
بسا رنج را با دل و جان خَرَد
كه حق موكل به دست آورد
حز احقاق حق نيست كار وكيل
تسلط به قانون بود پيشهاش
چو كيف وكالت بگيرد به كف
قدم چون گذارد به هر دادگاه
چو در پيش ميز قضا ايستد
وكيل دلير و حقيقت طلب
ورا هست احقاق حق اوج كار
چو باور به حق دارد آن هوشيار
نميترسد از سلطه زورمند
بسا بهر كارش به بند اوفتد
ولي چون كه كوشد به اجراي داد
بلي هرگز آن خادم راستي
كه وجدان آسوده در هر زمان
وكيلي كه فرصت طلب هست و خام
ولي هر وكيلي كه حق باور است
همين داد ورزان روشن روان
قضات و وكيلان نيكو نهاد
مپندار حق در جهان دادني است
/ |