|
هست گرد گنجهاي خسرواني مارها
ريخت بر خاك وطن با دشنهي خونخوارها
كرده با اين كشور مهر و خرد پيكارها
واي واي از آن همه پيكارها و كارها
اي دريغ از كار آن خامان و بد كردارها
گشت پنهان بس حقيقت در پس ديوارها
اي دريغا زان كتاب و دفتر و تومارها
در همه عمر دراز و ديرپايش، بارها
بس سر حلاجها شد بر فراز دارها
شد گرفتار و اسير پنجهي كفتارها
روي پشت و دوشمان بنهاد دشمن بارها
شد بر ايران سهل و آسان آن همه دشوارها
باز غرق غنچه و گل ميشود گلزارها
/ |
|
باشد
ايران چون گلي بر ساق آن گل خارها
خون بس ايراني ميهنپرست و جانفشان
اي دريغ اسكندر و تازي و تركان و مغول
بس كتاب و دفتر دانش به يغما رفته است
گه در آتش سوخت گاهي هم به آب افكندهشد
بخشي از فرهنگ ايران را انيران بردهاند
بارها فرهنگ ما با نام آنان جلوه كرد
مام ميهن چون سياوش از دل آتش گذشت
تا كه ايران تا پسين دم جاودان ماند به دهر
اين غزال نازنين يعني وطن، ايرانزمين
مام ميهن از انيران ديده بس جور و ستم
با توان ملي و عشق وطن پايان كار
فصل پاييز و زمستان بگذرد، آيد بهار
/ |