|
با عشق توان خون دل گرم جهان بود
با عشق توان بارقه روح زمان بود
با عشق توان عالمي از شور و توان بود
چون زهره به تاريك شبان نور فشان بود
با عشق تواني كه بر افلاك عيان بود
اينگونه توان پرتوي از صبحگهان بود
جان باخت ولي مصلحت كار در آن بود
هرچند كه آن كوه بسي سخت و گران بود
بايد كه بر احوال چنين كس نگران بود
يك قطره چو باشي همه بحر توان بود
با عشق توان در همهي عمر جوان بود
/ |
|
گر عشق
نباشد به چه اميد توان بود؟
چون عشق نباشد همه عالم به چه ارزد؟
عشق است تجلي گهي از عالم هستي
زنهار كه با ذرهاي از عشق تواني
با عشق تواني كه ره عرش سپاري
با عشق چنان نور دلافروز سحر باش
منصور سر، دار شد از جاذبه عشق
در كوه گران كرد اثر تيشه فرهاد
آن كس كه دل و جان وي از عشق تهي شد
عشق است چنان بحر در آن باش شناور
«توران» چو شدي پير و كهن بهر چه نالي؟
/ |