|
زين عشق پاك مستم و مدهوشم
تاب از دلم برفت و ز سر هوشم
با درد روزگار همآغوشم
ساغر به كف گرفته قدح نوشم
غمگين و سوگوار و سيه پوشم
شد دردهاي خويش جمله فراموشم
لب بسته با تمام توان، گوشم
روزي رسد كه آتش خاموشم
/ |
|
از جان
و دل به راه وطن كوشم
آوخ چه آتشيست به جان، كز آن
بس درد در زمانه به دل دارم
از خون دل چو سينه بود لبريز
در سوگ مهر و نيكي و آزادي
از بس شنيد گوش دلم از غم
بهر شنيدن غم اهل درد
اكنون چو شعلهاي شدهام سوزان
/ |