|
نازنين دختر برومندم
بر دميد از رخت سپيده من
تو گل و ميوه درخت مني
گاه بدرود و ديدهبوسي توست
در دلم بذر عشق كاشتهام
مظهر عشق راستين هستند
گر پسند آمدت به كار ببند
همدلي و صفا و همكاريست
تن و جان جلوهگاه جانان است
عاشق عشق خويشتن باشيد
در حقيقت شريك و انبازند
غم و شادي كنار هم باشيد
زانكه با شوي خويشتن همتاست
مرد را ياور و سببساز است
خانه را حافظ و نگهبان، اوست
خانه از زن هميشه روشن هست
همدلي، همرهي، برابري است
دين آزادگي انسان است
روشن از عشق ساز جانت را
زنگ اندوه را ز دل بزداي
راضي از هستيت خداي تو باد
هر چه خواهي تو، من همان خواهم
جز محبت چه هديهات سازم؟
بحر زايندهاي گهربار است
باورت نيست معني مادر
سر و جان در رهت نثار كنم
جاي يك مادر و دو جاي پدر
دوستان راحت روان هستند
ديرزيويد و پربر و شادان
داور پاك يارتان بادا
/ |
|
اي هماي
عزيز و دلبندم
ميوه عمر و نور ديدهي من
تو همايي هماي بخت مني
شادم امروز چون عروسي توست
سالها چشم بر تو داشتهام
مادرم، مادران چنين هستند
بشنو از مام نازنينم پند
دخترم شرط همسري ياريست
تو تن پاك و همسرت جان است
مَثَل جان در دو تن باشيد
زن و شوهر دو بال شهبازند
به كه پيوسته يار هم باشيد
زن به دين بهي بسي والاست
همه جا همدم است و همراز است
خانمان را اساس و بنيان اوست
روشنايي خانه از زن هست
دين زرتشت دين ياوري است
دين عشق و اميد و ايمان است
روشنيبخش خانمانت را
فكر و گفتار و كار نيك نماي
همه هستي من فداي تو باد
از تو و آرمانت آگاهم
نوگل هستي و گل نازم
عشق مادر فزون ز گفتار است
تا كه مادر نگردي اي دختر
به وجود تو افتخار كنم
گرچه خالي بود در اين محضر
شادمانم كه دوستان هستند
آرزو دارم از خدا تو و «جان»
عشق پاكم نثارتان بادا
/ |